ÌÓÊÌæ ÇÑÊÈÇØ ÈÇ ãÇ ÎÇäå  

پیشینه تاریخی استان گیلان

از ویکی اطلس فرهنگی ایران

ویرایش در تاریخ ‏۱۴ فروردین ۱۳۹۱، ساعت ۲۰:۱۱ توسط 172.16.1.19 (بحث)
(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری, جستجو


محتویات

وجه تسمیه

گيلان قسمتى از كرانه‏هاى جنوب غربى و غرب درياى خزر است كه از گذشته دور تا چند قرن پيش به دو بخش تقسيم مى‏شد. بخش غربى؛ سمت راست سفيد رود را «بيه پس» و بخش شرقى؛ يعنى سمت راست سفيد رود را «بيه پيش» مى‏گفتند. بيه در زبان محلى به معناى رود يا ساحل است. بدين ترتيب بيه پس به سرزمينى اطلاق مى‏شد كه عقب سفيد رود قرار داشت و بيه پيش به سرزمينى اطلاق مى‏شد كه جلو سفيد رود قرار داشت.

بنا به گفته عبدالرزاق سمرقندى مؤلف كتاب مطلع السعدين و مجمع البحرين در قرن نهم هجرى تمام گيلانات داراى دو تخت گاه بوده است كه تخت گاه بيه پس شهر فومن و بيه پيش لاهيجان بوده است.

برخى از محققان در اطلاق نام گيلان بر اين سرزمين معتقدند كه اين سرزمين محل سكونت قومى به نام «گلاى» بوده است سپس به صورت گيل در آمده و «ان» پسوند مكان به آن اضافه شده و نام گيلان به خود گرفته است لذا گيلان كلمه‏اى مركب از «گيل» و «ان» به معناى مكان گيلها مى‏باشد.

گروهى ديگر از محققان نام گيلان را مأخوذ از كلمه «گل»، به كسر گاف مى‏دانند. زيرا زمينهاى آن غالبا باتلاقى و گل آلود است.

الكساندر خودزكو در اين باره آورده است: «نام اين ايالت كه ساكنانش گاهى آن را گيل و زمانى گيلان و گاهى گيلانات مى‏نامند در واقع معرف سرزمينى باتلاقى است... در واقع اين بخش از كرانه‏هاى درياى خزر، زمين از ساير نواحى پست‏تر است. تعداد بى شمارى رودهاى سيلابى كه از شكاف كوه‏هاى خزر سرچشمه مى‏گيرند، اين سرزمين را كه شيب ناچيز آن مانع از تخليه سريع آب است، مشروب ساخته و فضاى آن را مدام از رطوبت آكنده مى‏دارند».

برخى از تاريخ نگاران پيشين مانند مولف كتاب بستان السياحه گيلان را مأخوذ از گيلان مى‏دانند و اعتقاد دارند كه اين سرزمين را جيل بن ماسل از فرزندان حضرت نوح آن را بنا نموده است.

برخى نيز مانند لسترنج در كتاب سرزمين‏هاى خلافت شرقى درباره نامگذارى اين سرزمين به نام جيلان آورده است: «زمين‏هاى رسوبى دلتا را جغرافى نويسان عرب بطور خاص جيل يا جيلان مى‏گفتند و وقتى مى‏خواستند تمام ايالت گيلان را اراده كنند آنرا به صورت جمع يعنى جيلانات «گيلانات» مى‏ناميدند.»

منطقه گيلان تا قبل از اسلام به نام ديلم و ديلمان مشهور بود و تا قرن چهارم يعنى همزمان با اوج‏گيرى قدرت آل‏بويه تمام منطقه گيلان و ولايات كوهستانى شرق گيلان در امتداد درياى خزر يعنى طبرستان و جرجان و قومس جزء ايالت ديلم بود و مجموع اين مناطق را ديلمان مى‏ناميدند ولى بعدها اين نواحى از هم تفكيك شد و رفته رفته اسم ديلم نيز از زبانها افتاد و نام زمين‏هاى دلتاى سفيدرود (جيلان) بر تمام ناحيه مجاور اطلاق گرديد.

امروزه از ديلم بزرگ تنها مركز دهستان ديلم، بخش سياهكل شهرستان لاهيجان و دهى ديگر از همان بخش به نام ديلمان بر جاى مانده است.

گيلان در دوران هجوم مسلمين، «دارالمرز» ناميده ميشد و اين وجه تسميه شايد به خاطر اين باشد كه حدود متصرفات مسلمين در اين نقطه به پايان مى‏رسيد.

حدود جغرافيايى گيلان در دوره‏هاى مختلف

مرزهاى جغرافيايى گيلان (ديلم) در دوره‏هاى مختلف تاريخى تغييرات متعددى را پذيرفته است و در بسيارى از دوره‏ها حدود آن در پس پرده‏اى از ابهام قرار دارد.

در دوره هخامنشيان در هيچ يك از كتيبه‏هاى رسمى پادشاهان پارس سرزمين كادوسيان و كاسپيان يعنى گيلان و بخش‏هاى ديگر درياى خزر جزء سرزمين‏هاى تابع هخامنشيان نبوده است.

در دوره اشكانيان و ساسانيان گيلان سرزمينى مستقل و حكمرانى مستقل داشته است.

در دوره اسلامى تا قرن سوم، گيلان ارتباطى با ساير ايالات نداشته و به طور مستقل اداره مى‏شده هر چند گيلان به صورت يك پارچه نبوده و هر بخشى فرمانروايى مستقل داشته است.

در دوران مغول گيلان يكى از ايالت بيست‏گانه و در دوره صفوى از ايالات چهارگانه ايران بوده است.

در دوره قاجاريه گيلان جزء ايالات پنج‏گانه قرار نگرفته و به شهرى درجه 2 تبديل شده بود.

با توجه به قانون تشكيل ولايات در سال 1316 ه .ش ايران به استانهاى شش‏گانه تقسيم شد و گيلان جزء توابع استان شمال شامل گيلان، تنكابن، مازندران، گرگان، تهران، قزوين، قم، ساوه، اراك، كاشان، قرار گرفت.

و گيلان خود شامل مناطق شش گانه:

1ـ فومنات، صومعه سرا، لشت نشا، كوچصفهان، 2ـ پهلوى، چهار فريضه، خمام، گسگر، 3ـ رحمت آباد، رودبار، سياهكل، ديلمان، چهارلو، 4ـ لاهيجان، رانكو، دهشال، 5ـ گركانرود، اسالم و توالش گرديد.

در ديماه همان سال مجددا تقسيمات كشورى تغيير يافت و كشور به 10 استان تقسيم شد و گيلان، زنجان، قزوين، ساوه، شهسوار و سلطان آباد (اراك) جزء استان يكم قرار گرفتند. استان يكم در طى ساليان گذشته به مرور زمان دستخوش تغيير قرار گرفت و بخشهايى از آن جدا شد.

رویدادها و حوادث تاریخی در ادوار مختلف

گيلان قبل از اسلام

هزار سال پيش از ميلاد مسيح سرزمين‏هاى پر جنگل كاسپيان و كادوسيان و گلان (گيلان) در شمال خاك ماد قرار داشت. هفتصد سال پيش از ميلاد مسيح (تقريبا 150 سال قبل از دولت هخامنشيان) در مجاورت كرانه‏هاى درياى خزر (كاسپى) و بخش سفلاى دره امردوس (قزل اوزن ـ سفيدرود) و نقاط شمالى آن پادشاهان مستقل كوچكى وجود داشتند كه بعدها به نام «گلها»، «كادوسيان» و «كاسپيان» و غيره خوانده شدند.

در حدود سال 672ـ674 پيش از ميلاد بخشى از كشور ماد به نام پادشاهى اسكيتها يا سكايان وجود داشته (دو بخش ديگر آن ماد اصلى و ماننا بوده) و اكثر مردم آن بخش غير اسكيت بوده‏اند. كاسپيان و كادوسيان و غيره نيز كه اسكان يافته و غير صحرانشين يا قبايل دامدار كوهستانى بوده‏اند جزو اين پادشاهى شمرده مى‏شدند. بعضى از محققان عقيده داشتند كه كادوسيان و گلان نام يك قبيله است و يونانيان گلان را به نام كادوسى (كه شايد نام يكى از قبايل گيل بوده كه يونانيان با آنان آشنا شده بودند) مى‏خوانده‏اند؛ ولى مردم مشرق اينان را «گيلان» مى‏ناميدند.

كاسپيان (كاسيان) كه از دوران باستان، يونانيان درياى كنونى خزر را به نام ايشان ناميده‏اند ـ در مجاورت كرانه غربى آن دريا زندگى مى‏كرده‏اند و به تدريج در ديگر اقوام مستحيل گشتند و سرزمين ايشان را اقوام آريايى گرفتند و جمعى از آنان نابود گشتند و عده‏اى نيز به تازه واردان پيوستند.

كادوسيان (گلان) ساكن در شمال غربى البرز در كوهستان‏ها و جلگه فاصل ميان كوه و دريا (سرزمين گيلان) مردمى جنگجو و استقلال طلب بودند و همان عواملى كه بعدها نفوذ عرب و مغول را به خطه گيلان دچار دشوارى ساخت، نفوذ قبايل آريايى زبان را هم بدان سرزمين دستخوش كندى كرد. اسلاف ديلميان و گيلانيان (كادوسيان و گلان) مردمى مستقل و سركش بودند و هرگز سر به فرمان بيگانه خم نكردند.

دوره ساسانيان

همزمان با به قدرت رسيدن ساسانيان در ايران در سال 224 ميلادى، گيلانيان با اردشير بابكان رابطه‏اى صميمانه داشتند. وى در جهت همبستگى و اتحاد اقوام و شهرياران ايرانى تنسر هيربد، عاليترين مقام روحانى كشور را به سوى گشنسب يا جشنسف شهريار گيلان روانه ساخت و ايشان به دعوت اردشير در احياء و عظمت ايران پاسخ مثبت داد. در دوران شاپور اول كادوسيان (گيلانيان) نقشى به سزايى در لشگر وى داشتند و در جنگ شاپور با والرين امپراطور روم بدون شك رشادت گيلانيان موجب شكست امپراطور روم شد.

اما گاه اين رابطه صميمانه بين گيلانيان و حكومت ساسانى به سردى گرائيد. در زمان سلطنت بهرام گور يكى از سرداران ديلم با لشگرى انبوه به سرزمين‏هاى اطراف حكومت او حمله كرد و عده‏اى را اسير ساخت. بهرام گور لشگر خود را بسيج كرد و به سوى ديلم روانه ساخت. دو سپاه در نيمه راه به يكديگر رسيدند. بهرام كه فرماندهى سپاه خود رابر عهده داشت موفق شد سردار ديلميان را اسير سازد. ديلميان كه فرمانده خود را اسير يافتند هراسان ميدان نبرد را ترك كردند و بهرام فرمان داد تا ميان سپاه جار بزنند هر يك از ديلميان به سوى وطن خود برود در امان خواهد بود. بهرام پس از اين پيروزى، در آن نواحى شهرى به نام فيروز بهرام به ياد آن پيروزى بنا نمود. قبل از جلوس كسرى انوشيروان بر تخت سلطنت، مردم گيلان از اطاعت پادشاهان ساسانى سرباز زده بودند. انوشيروان در آغاز سلطنت خود لشكر عظيمى به حوالى گيلان فرستاد. گيلانيان كه شاه را مقتدر يافتند به درگاه «كسرى» به عذر خواهى آمدند. «كسرى» آنها را عفو كرد.

دوره اسلامى

با ظهور اسلام و سقوط پادشاهى ساسانيان سراسر ايران به دست اعراب افتاد ولى در گيلان، ديلمستان و طبرستان مردم اين سامان در پناه رشته كوه‏هاى البرز به مقاومت پرداختند و از ورود مسلمين به سرزمينهاى خود جلوگيرى كردند. نخستين رويارويى ديلميان و اعراب، بر پايه برخى از گزارش‏ها، در سال 22 ه .ق زمان خلافت خليفه دوم رخ داد. در اين هنگام مسلمانان بر شهرهاى فارس، اصفهان، همدان و بسيارى از نقاط ايران تسلط يافته بودند و يزدگرد سوم نيز به نواحى خراسان گريخته بود.

مردم ديلم كه از نزديك شدن سپاه اعراب به ديلمان احساس خطر مى‏كردند، سپاهى بزرگ فراهم آوردند و در دشتهاى بين همدان و قزوين با اعراب روبرو شدند. دو سپاه نيز از آذربايجان و رى به ديلميان پيوسته و با اعراب به نبرد پرداختند. فرماندهى هر سه سپاه بر عهده «موتا»، سردار ديلمى بود. نعيم بن مقرن فرمانده سپاه اعراب براى مقابله با ديلميان با سپاهى عظيم از همدان حركت كرد. جنگ سختى در ناحيه‏اى به نام «وادج رود» در گرفت و موتا فرمانده سپاه ايرانيان كشته شد و ديلميان پس از تحمل شكست سختى به سوى شهرهاى خود رهسپار شدند. پس از عقب نشينى در اين جنگ، ديلميان لشگر ديگرى فراهم آوردند و دوباره در ميانه راه با اعراب به نبرد پرداختند. در اين هنگام سپاه اعراب به گروههايى تقسيم شدند، گروهى به آذربايجان و گروهى به ارمنستان و گروهى به خراسان رفتند.

مسلمانان در خراسان و آذربايجان به پيروزى رسيدند اما از تصرف ديلمان و گيلان ناتوان ماندند و با فرخان سردار طبرستان پيمان صلح و عدم تعرض بستند و آن ولايت رابه حال خود باقى گذاشتند و سپاه اسلام در قزوين مستقر شد. مطابق نوشته فتوح البلدان بلاذرى در زمان حكومت امام على بن ابيطالب عليه‏السلام اعراب با ديلميان در حال جنگ بودند و امام عليه‏السلام به كسانى كه از جنگ با معاويه كراهت داشتند فرمود: شما سهم خود را از بيت‏المال بگيريد وبه جنگ با ديلميان برويد.

در اواخر قرن اول هجرى «حجاج بن يوسف ثقفى» با لشكرى عظيم به حدود «ديلم» آمد ونمايندگان «ديلم» را بخواست و نقشه كوهستان «ديلم» را گرفت. حجاج لشكرى به سردارى پسر خود فرستاد و با مردم ديلم سخت جنگيد ولى جز كشته شدن جمع كثيرى از اعراب كارى از پيش نبرد و مغلوب به قزوين برگشت.

دوره عباسيان

هارون الرشيد خليفه عباسى در سال 189 ه .ق به رى آمد، او از حكمرانان طبرستان خراج مى‏گرفت ولى با «مرزبان» شاه ديلم پسر «جستان» آغاز دوستى نهاد و از او خواست كه يحيى بن عبدالله را كه قيام كرده بود تحويل دهد و وى را به قتل برساند و تقاضا كرد بجاى خراج، آنان متعرض مسلمانان قزوين نشوند. تا حدود دو قرن از هجرت كه دوره اقتدار عرب بود، ديلميان در مقابل لشكر عرب سخت مقاومت كردند نه مغلوب شدند و نه خراج مى‏دادند.

در دوران خلافت عباسيان بسيارى از علويان در اثر فشار و تعديات عباسيان به سرزمين ديلم پناهنده شدند. نخستين علوى كه در حدود سال 176 ه .ق به ديلم پناه آورد يحيى بن عبدالله نواده امام حسن عليه‏السلام بود و از آن به بعد كوهستان ديلم مأمن و مأواى علويان شد. و دشمنان خلفا (ديلميان و علويان) با هم متفق شدند و به تدريج ديلميان مذهب تشيع اختيار كردند. در سال 250 ه .ق «داعى كبير حسن بن زيد علوى» در مازندران (طبرستان) خروج كرد و شاه ديلم (وهسودان) با او بيعت كرد و پسر وى (جستان) رى و قزوين را به نام داعى فتح كرد ديلميان براى مساعدت با علويان صدمات بسيارى متحمل شدند و در جنگ با خلفا زمانى پيروز و گاهى شكست مى‏خوردند.

در قرن سوم هجرى آهنگ مهاجرت سادات علوى در پى سقوط طبرستان و ديلمستان و گيلان به منطقه امن ديلم آغاز شد. اين حضور، رشد افكار و عقايد و باورهاى مذهبى را در گيلان به دنبال داشت. زمانى كه حسن بن زيد بر طبرستان حكومت مى‏كرد سلاطين محلى گيلان همچون گذشته فرمانروايى داشتند و حتى در نواحى ديگر نيز فرمان مى‏راندند. از جمله اين سلاطين خاندان «وهسودان» بودند.

برخى از محققان نوشته‏اند كه و هسودان پسر مرزبان اولين پادشاه از سلسله خود، در گيلان بود. وى همزمان با قيام حسن بن زيد بر قسمتهاى وسيعى از گيلان فرمانروايى داشت. در زمان فرمانروايى «وهسودان» و خاندان او، حسن بن زيد و جانشينانش در طبرستان حكومت مى‏كردند و با گيلانيان روابطى صميمانه و مودت آميز داشتند. هر بار كه خطرى براى آنان پيش مى‏آمد به گيلان و ديلمان پناه برده يا از مردم اين سامان يارى مى‏خواستند.

دوره غزنويان

در دوره غزنويان سرزمين گيلان از استقلال نسبى برخوردار بوده است. غزنويان از حاكمان گيلان خواسته بودند كه تابع حكومت غزنوى باشند و در مقابل، بر حكومت خويش در گيلان باقى بمانند اما حاكمان گيلان اين خواسته غزنويان را نپذيرفتند. غزنويان با تصرف كردن بيشتر نقاط ايران، مرزهاى طبيعى خود را به شمال ايران گسترش دادند. در سال 420 ه .ق يكى از شاهزادگان ديلم به نام مرزبان به سلطان محمود پناهنده شد. سلطان محمود وى را در رأس سپاهى به جنگ سالار ابراهيم كنگرى فرستاد. دو سپاه در قزوين روبروى هم قرار گرفتند. در اين جنگ سالار ابراهيم پيروز گرديد. بار ديگر سلطان محمود فرزند خود مسعود را در رأس سپاهى به سوى قزوين روانه ساخت كه با شكست دوباره سپاه سلطان محمود، وى برخى از سران سپاه گيلان را فريفت و در اثر خيانت برخى از سران سپاه، سالار ابراهيم به دست مسعود اسير شد و غزنويان توانستند بر گيلان تسلط نسبى پيدا كنند.

دوره سلجوقيان

سلجوقيان تركمنانى بودند كه ايران، الجزيره، شام و آسياى صغير را به تصرف خود در آورده بودند و كشورهاى اسلامى از غربى‏ترين نقاط افغانستان تا ساحل درياى روم را تحت حكومت خود قرار دادند. جغرى بيك و طغرل، از سال 429 تا 437 ه .ق بر اغلب شهرهاى ايران از جمله مرو، نيشابور، بلخ، گرگان، دينور، رى و اصفهان مسلط شدند. اما آنان هرگز نتوانستند گيلان و ديلمان را تصرف كنند و همچنان اين ناحيه داراى استقلال بوده و توسط حاكمان محلى اداره مى‏شد. اما در دوره‏هايى از حكومت سلجوقيان حاكمان گيلان حكومت آنان را پذيرفته و ساليانه ماليات‏هايى به سلجوقيان مى‏پرداختند.

دوره مغول

در دوره مغول سرزمين گيلان در اثر شجاعت و مردانگى گيلانيان از تعرض سرداران چنگيز و هولاكو و ايلخانيان (جانشين آنان) مصون ماند. در 706 «الجايتو خدابنده» كه خود را پادشاه شيعه مذهب معرفى مى‏كرد با لشكر عظيمى از دو طرف مازندران و آذربايجان به گيلان حمله آورد. پس از كشته شدن هزاران مغول و قتل سپهسالار كل و جمع كثيرى از سرداران مغول قسمتى از گيلان را غارت نمودند اما چون مى‏دانستند اين فتح دوامى نخواهد داشت، بزودى عقب نشينى كردند و مجددا امراى محلى استقلال خود را بدست آوردند. تيمور و نوادگان او نيز نتوانستند در اين ناحيه نفوذ كنند و گيلان از دستبرد آنها محفوظ ماند. حكومت گيلان در اين دوره‏ها به صورت ملوك الطوايفى بوده و به دست امراى محلى اداره مى‏شد. در بيه پيش سادات كيايى و در بيه پس امراى محلى حكومت مى‏كردند و غالبا سرزمين گيلان ميدان كشاكش سادات و امراى محلى بود و اين رويه تا اواسط دوره صفويه ادامه داشت.

دوره صفويه

در زمان صفويه حكومت ملوك الطوايفى از ايران رخت بربست و نقشه استقلال ايران و نجات از زير نفوذ تركها و اعراب كه به دست ديلميان طرح شده بود، صورت عملى پيدا كرد و زمان آن رسيده بود كه گيلان مانند عصر هخامنشى و دوره ساسانى با حكومت مركزى متحد شود. عاقبت امراى محلى و سادات نسبت به خاندان صفوى اظهار انقياد و كرنش كردند. اسماعيل ميرزا سرسلسله دودمان صفوى بعد از كشته شدن پدرش (سلطان حيدر) به اصطخر فارس تبعيد شد و در آنجا به همراه برادرانش زندانى گرديد. وى با استفاده از يك موقعيت مناسب از زندان فرار كرده و به اردبيل رفت و از آنجا به گيلان پناه برد زيرا گيلان تحت نفوذ دولت مركزى قرار نداشت و از سوى ديگر مريدان جد او شيخ صفى‏الدين اردبيلى در نقاط مختلف گيلان داراى نفوذ بودند از جمله كاركيا ميرزا على فرمانرواى قسمتى از گيلان كه مقر حكومتش در لاهيجان قرار داشت از مريدان و دوستداران پدر او سلطان حيدر وجدش شيخ صفى‏الدين بود. وى در طى اقامت يك سال و اندى خود در لاهيجان تحت حمايت ميرزا على كاركيا والى آنجا قرار گرفت. در زمان شاه اسماعيل صفوى اختلاف بين دو ناحيه شرقى و غربى گيلان يعنى بيه پيش و بيه پس به اوج رسيد. در اين موقع بيه پيش تختگاه سلطان حسن و بيه پس مقر فرمانروايى امير حسام‏الدين بود.

شاه اسماعيل به قصد پايان دادن به كار بيه پيش و بيه پس تا خرّم لات پيش رانده اما بنا به خواهش شيخ نجم‏الدين رشتى از تسخير بيه پس انصراف حاصل نمود و به شيخ نجم‏الدين فرمان داد تا وسائل سازش ميان اين دو ولايت را فراهم نموده، امراى آنان را به صلح و آشتى دعوت نمايد و ضمنا لشت نشا به امير حسام‏الدين واگذار شود، ولى لشت نشا به امير حسام‏الدين واگذار نشد و بدين جهت بين قواى بيه پيش و امير حسام‏الدين جنگى در ناحيه شيمرود رخ داد كه منجر به پيروزى امير حسام الدين گرديد. از آنجا كه رفتار امير حسام‏الدين حاكى از سركشى و نافرمانى بود، شاه اسماعيل در سال 917 ه .ق تصميم گرفت بيه پس (مركز حكمرانى امير حسام‏الدين) را به تصرف در آورد و به دنبال اين تصميم نيرويى به منطقه اعزام كرد. امير حسام الدين كه قدرت مقاومت در خود نديد همسر و فرزندش امير دباج را به دربار صفوى فرستاد و تقاضاى عفو نمود و شاه نيز به قواى اعزامى دستور بازگشت داد. بعد از درگذشت شاه اسماعيل و خير النساء بيگم همسر امير دباج (دختر شاه صفوى) شاه طهماسب بر روى كار آمد و روابط امير دباج فرمانرواى بيه پس با حكومت صفويه به تيرگى گراييد و سرانجام پس از كشمكش‏هاى فراوان در سال 943 ه .ق طبق دستور شاه طهماسب در قفس آهنين سوزانده شد.

پس از امير دباج ولايت گيلان به ترتيب توسط كاركيا سلطان حسن كيائى و سپس فرزند وى و بعد از او بهرام ميرزا (برادر كياخور كيا طالقانى از وكلاى گيلان) اداره مى‏شد و به همين ترتيب نسل حاكمان گيلان از طريق وراثت از نسلى به نسل ديگر منتقل مى‏شده است. تا زمان شاه عباس گيلان همچنان حكومتهاى مستقل و پادشاهى‏هاى كوچك داشت و نخستين پادشاهان صفوى استقلال گيلان را محترم مى‏شمردند و حتى بخاطر مسائل سياسى شاهزادگان، يعنى خواهران و دختران خود را به همسرى پادشاهان و اميران محلى گيلان مى‏دادند اما شاه عباس در سال‏هاى بين 1000 تا 1001 ه .ق به حكومتهاى مستقل پايان داد.

واقعه قتل صفى ميرزا (وليعهد ايران)

يكى از وقايع مهم تاريخى كه در دوران سلطنت شاه عباس در شهر رشت اتفاق افتاد قتل صفى ميرزا وليعهد شاه عباس بود. صفى ميرزا كه جوانى شايسته و دلير و مهربان و نيكو رفتار بود مورد علاقه و توجه اركان دولت صفوى و مردم ايران قرار داشت. توجه و علاقه مردم به صفى ميرزا موجب بدگمانى و نگرانى شاه عباس شده بود. وى با آن كه پسر خويش را بسيار دوست مى‏داشت اما همواره مى‏ترسيد كه مبادا با مخالفانش همدست شود و كارى را كه او با پدرش كرده بود تكرار نمايد. بر اثر وقايعى چند و كينه توزى بد خواهان، سؤظن شاه عباس شدت گرفت و دستور كشتن فرزند را صادر كرد.

يكى از غلامان شاه، معروف به بهبود بيگ مأمور قتل شاهزاده شد تا اينكه روز دوشنبه سوم محرم 1024 ه .ق، بهبود بيگ، صفى ميرزا را در يكى از كوچه‏هاى رشت هنگامى كه از گرمابه بيرون مى‏آمد غافلگير كرد و او را به قتل رساند. مردم رشت پس از آگاهى از اين واقعه، سر به شورش برداشته محل اقامت شاه را مورد حمله قرار دادند.

مردم تهديد كردند كه اگر قاتل و محركين وى را به آنان نسپارند درهاى دولتخانه را شكسته انتقام خون شاهزاده را خواهند گرفت. كار به جايى رسيد كه گروهى از درباريان از ترس جان، دولتخانه را ترك كردند. اما با دخالت افراد قزلباش شورش مردم فرو نشست. شاه عباس بعدها به اشتباه خود پى برد و تا آخر عمر از اين واقعه به شدت محزون و گريان بود.

قيام سيد محمد شيخاوند

يكى از وقايع دوران شاه عباس در گيلان قيام سيد محمد شيخاوند بود. او كه در سال 1029 ه .ق به كمك چند تن از سران طوايف مزبور مدعى نيابت امام زمان در گيلان شد و يا به روايتى خود را امام زمان معرفى مى‏كرد به مبارزه و طغيان عليه بى‏دينى‏ها و ظلمهاى شاه عباس برخاست و به مردم وعده داد كه مذهب شيعه به قوت شمشير در جهان گسترش خواهد يافت. چون نسبت خاندان شيخاوند به شيخ صفى‏الدين اردبيلى مى‏رسيد و با پادشاهان صفوى خويشى نزديك داشت، افراد اين طايفه مورد احترام و توجه طوايف و سران قزلباش بودند.

از طرف ديگر مردم گيلان نسبت به شاه عباس به علت كشتارهاى بسيار در آن ولايت، دشمنى و خصومت مى‏ورزيدند. كار سيد محمد در مدتى كوتاه بالا گرفت و عده زيادى از مردم پيرامون او جمع شدند. سيد محمد چند تن از مريدان خود را نزد شاه عباس فرستاد و با جسارت بسيار از وى خواست كه از گناهان گذشته توبه نمايد، شاه عباس كه همواره از گيلان و گيلانيان بيم داشت و از احساسات خصومت‏آميز مردم اين سامان به خود آگاه بود، فرستادگان سيد محمد را با احترام بسيار پذيرفت و ظاهرا دعوت سيد را قبول كرد. سپس عده‏اى از بزرگان دولت را به همراه فرستادگان سيد به گيلان اعزام داشت تا سيد را با احترام فراوان به اردوى شاهى در مازندران ببرند.

بدين ترتيب سيد محمد در دام تزوير گرفتار شد و به پاى خود مرگ را استقبال كرده و به مازندران شتافت، شاه بلافاصله دستور قتل او و همراهانش را صادر كرد. با كشته شدن سيد غائله او نيز پايان پذيرفت.

قيام عادل شاه

در سال 1038 ه .ق شاه عباس در منطقه اشرف (بهشهر فعلى) مازندران درگذشت و سام ميرزا فرزند صفى ميرزا بنا به وصيت شاه عباس به پادشاهى برگزيده شد و به نام شاه صفى تاجگذارى كرد. سام ميرزا كه 17 سال بيش نداشت مدت 13 سال و نيم سلطنت كرد و در دوران او مملكت راه انحطاط را پيمود و جمعى از امرا مملكت را به ورطه نابودى كشاندند. وى در سال 1042 ه .ق گروهى از شاهزادگان صفويه را كور كرد. در اين موقع مردم گيلان خيزش و قيام مردمى را در جهت كسب استقلال مجدد و رهايى از ظلم و ستم كارگزاران دربار صفوى مناسب ديدند. به هر ترتيب قيامى با شركت توده‏هاى مردم به رهبرى كالنجار سلطان ملقب به عادلشاه يا غريب شاه آغاز شد. ابتدا كالنجار سلطان با جمعى از اطرافيان به خانه پير شمس گل گيلوايى كه زاهدى خوشنام بود رفت، سپس در حالى كه بر اسبى سوار بود و عده‏اى او را همراهى مى‏كردند به راه افتاد. گروه كالنجار به هر كجا مى‏رسيد با صداى نقاره عده‏اى را متوجه خود مى‏ساخت. پس از مدت كوتاهى يك سپاه عظيم سى هزار نفرى تشكيل داد. در گام اول، اين سپاه بى‏نام و نشان خانه ميرمراد لشت نشائى، كلانتر لاهيجان را مورد حمله قرار دادند و تمام اموال او را به غارت بردند و از آنجا به خانه‏هاى على خان بيك و برادرش ميرعباس صاحب منصب ديوان رفتند و آنجا را غارت كردند. بعد به منزل محمد طالب كلانتر حمله كرده و او را به قتل رسانده و خانه‏اش را آتش زدند. اين روند ادامه داشت تا اينكه سپاه عادلشاه از آب سياه رودبار گذشته و وارد رشت شدند و به غارت خانه‏ها و اموال كارگزاران و مأموران دربار و نيز دارالاماره پرداختند.

سرانجام عادلشاه و برادرش و جمعى از سران سپاه وى در جنگهاى گيلوا ولشت نشا دستگير شدند و به دارالسلطنه اعزام گرديدند و به دستور شاه صفى بر پاى وى نعل كوبيده و او را سه روز در خيابان‏هاى اصفهان چرخانيدند و عاقبت در ميدان اصفهان او را بر سر دار تيرباران كردند.

اشغال گيلان توسط روس‏ها

در سال 1045 ه .ق در زمان سلطنت شاه صفى شهر رشت مورد غارت قزاقان روسى قرار گرفت. بيست و شش سال بعد (1071 ه .ق) در زمان شاه عباس دوم اين واقعه در سطح وسيع‏ترى تكرار شد و تعداد قابل توجهى قزاق روسى به وسيله چند كشتى خود را به سواحل درياى خزر رساندند و به غارت اموال مردم پرداختند. در سال 1135 ه .ق كه مصادف با آغاز سلطنت شاه طهماسب دوم بود بخش‏هايى از خاك گيلان توسط روس‏ها اشغال شد. و محمود افغان كرمان و سيستان را تصرف كرد و به اصفهان حمله برد و بر سپاه پنجاه هزار نفرى سلطان حسين چيره شد. طهماسب ميرزا (وليعهد صفويه) كه در قزوين بود وقتى از شكست سپاه ايران و خلع پدرش از سلطنت اطلاع يافت خود را پادشاه ايران اعلام كرد و براى بيرون راندن افغان‏ها از دولت روسيه و عثمانى يارى طلبيد. اوضاع آشفته ايران و غلبه افغان‏ها سبب شد كه روسيه و عثمانى علاوه بر آنكه به تقاضاى پادشاه ايران توجهى نكردند. هر يك از سويى خاك ايران را مورد حمله و تاخت و تاز قرار دادند و بخش‏هاى وسيعى از خاك ايران را بين خود تقسيم كردند. در همين ايام حكمران گيلان از بيم اشغال اين ولايت توسط سپاهيان افغان، نماينده‏اى به دربار امپراطور روس اعزام داشته و تقاضاى كمك نظامى كردند.

پطر كبير از اين پيام استقبال كرد و فرمان اعزام دو گردان قزاق از سپاهيان داوطلب به فرماندهى سرهنگ شيپوف به گيلان صادر كرد. حكمران گيلان كه گويا پس از ارسال پيام خطر روسها را براى گيلان كمتر از افغانها نيافت، به فرمانده قواى روس پيغام داد كه سربازان روسى نبايستى بدون اطلاع از كشتيها پياده شوند و قدم به خشكى گذارند، سرهنگ شيپوف خاطرنشان ساخت كه قواى تحت فرماندهى وى بنا به تقاضاى خود حكمران به گيلان آمدند و براى هر گونه مأموريت در گيلان آماده‏اند. حكمران گيلان ناچار موافقت كرد. افغان‏ها با اطلاع از ورود سربازان روس به گيلان موقتا از تصرف اين منطقه منصرف شدند. همزمان با اين ايام طهماسب دوم (پادشاه فرارى صفوى به تبريز) براى تقويت وضع امنيت كشور نماينده‏اى به نام اسماعيل بيگ به منظور انعقاد قراردادى با تزار به روسيه فرستاد. پطر كبير اظهار علاقه كرد كه قراردادى با طهماسب دوم منعقد ساخته و بر طبق آن به حمايت از ايران در برابر افغان‏ها برخيزد و در مقابل شهرهاى ساحلى خزر ايران را متصرف شود. ولى وقتى طهماسب متوجه شد كه سربازان روس وارد گيلان شده‏اند دچار نگرانى شديدى شد.

بدين خاطر طهماسب دوم به حكمران گيلان دستور داد كه براى تخليه گيلان از سربازان روس اقدام نمايد. اما فرمانده روسى از قبول اين تقاضا خوددارى كرد. حكمران گيلان ناچار به تهيه مقدمات جنگ پرداخت. وى با كمك حاكم گسكر و آستارا لشكرى مركب از بيست هزار نفر گردآورى نمود و محل اقامت قزاقان روس را مورد حمله قرار داد، ولى قواى روس به مقابله برخاستند و گيلانيها را شكست دادند. در اين جنگ از لشگر گيلان حدود هزار تن كشته شدند. اسماعيل بيگ در ماه اوت 1723 وارد سن پطرزبورگ پايتخت روسيه شد و مذاكرات پيرامون عقد قرارداد آغاز گرديد. چون سفير ايران در موضع ضعف قرار داشت تمام تقاضاى روسيه را پذيرفت و پطركبير متعهد شد در برابر افغانها از ايران پشتيبانى كند و در مقابل طهماسب شهرهاى دربند، باكو، گيلان، مازندران و استارباد را براى هميشه به روسيه واگذارد. اسماعيل بيگ در بازگشت متوجه شد كه طهماسب از انعقاد چنين قراردادى ناراضى است، بدين جهت براى فرار از مجازات به هشترخان رفته و در حمايت روس‏ها بقيه عمر خود را در اين شهر گذراند. بعد از قبول قرار داد از سوى شاه طهماسب لواشف از سوى پطركبير به حكومت گيلان منصوب شد.

غائله قلندرخان

در دوران تسلط روسها بر شمال ايران شخصى به نام درويش زينل در لاهيجان ادعاى سلطنت كرده، غائله عظيمى بر پا ساخت. نام اصلى وى را برخى ابراهيم طسوجى و برخى زينل بن ابراهيم ثبت كرده‏اند. وى پس از آنكه حمايت صوفيهاى ديلم و دشتوند را جلب كرد حكومت نواحى كوهستانى ديلمان را بدست آورد و تعدادى از روستاها را مطيع خود ساخت. مدت زمانى نگذشت كه زينل قدرت فراوان كسب كرد و در برابر قواى محمدرضا خان عبدالله (عبداللو) قورچى باشى و سپهسالار گيلان مقاومت نموده بر سپاه او پيروز شد. درويش كه به قلندرخان نيز معروف بود راه مغان پيش گرفت. وى پس از تصرف خلخال به گرد آورى افراد خود و گروه ديگرى از مردم كه به وى پيوسته بودند پرداخت. وقتى تعداد لشكريان او به پنج هزار تن رسيد به قصد تصرف اردبيل متوجه آن شهر شد و پس ازنبردى سخت سپاه عثمانى را شكست داد و قلندرخان با شكوه و جلال بسيار وارد اردبيل گرديد.

او چون مدعى بود كه از اولاد شيخ صفى‏الدين است بر مزار شيخ حاضر شده انفاق بسيار كرد و به تعمير مقبره اجدادى صفويه پرداخت. سپس درويش با سپاه دوازده هزار نفرى به مغان رفت و سپاهيان عثمانى از آنجا به گنجه گريختند. سرانجام قلندرخان در مغان با على قلى خان شاهسوند ـ متحد روسها ـ روبرو گرديد و از او شكست خورد و به ماسوله عقب نشينى كرد. و در ماسوله اقامت گزيد و بنابر روايتى توسط جمعى از مردم ماسوله كه با فرماندهان روسى متحد بودند، كشته شد.

دوره افشاريه

نادر قلى فرزند امام قلى از طايفه قرقلوى افشار در ابتداى جوانى نزد باباعلى بيك، حاكم ابيورد خدمت مى‏كرد و پس از فوت باباعلى بيك ابتدا به مشهد عزيمت كرد و به ملك محمود سيستانى حكمران خراسان نزديك شد. چون در نهان وسائل سقوط وى را فراهم مى‏ساخت، وقتى ملك محمود از نيت او آگاه شد به ابيورد گريخت و به يارى افراد خويش شروع به تاخت و تاز كرد و تمام سركشان و نام آوران اطراف را از پاى در آورد. او كه از سختى‏ها و مصائبى كه بر ملت ايران وارد شده بود رنج مى‏برد تصميم گرفت ايران را از خطر سقوط نجات دهد. در اين موقع شاه طهماسب دوم كه از شايستگى‏هاى نادر آگاهى يافته بود به حسن على خان معير الممالك مأموريت داد تا درباره نادر به تحقيقات بپردازد.

معير الممالك پس از يك سلسله تحقيقات تحت تأثير شخصيت و نبوغ نادر قرار گرفت و او را به فرماندهى و حكومت ابيورد منصوب كرد. نادر پس از چندين نبرد بالاخره بر ملك محمود سيستانى پيروز شد و با از ميان برداشتن اين رقيب زورمند، دوران پيشرفت او آغاز شد. وى در شرايطى حكمرانى را آغاز كرد كه عثمانيها با افغانها براى تقسيم ايران پيمان بسته بودند. در سال 1140 ه .ق با آن كه گيلان در اشغال روسها بود، نادر، حسين قلى‏خان زنگنه را به حكومت اين ولايت منصوب كرد و از سوى سلطان صفوى سفيرى به دربار روسيه فرستاده از امپراطور تقاضا كرد كه سربازان او خاك گيلان را تخليه نمايند. امپراطوريس روسيه (كاترين) از قبول اين تقاضا سرباز زد. اما دربار روسيه نظريات خود را تعديل كرد. در سال 1147 ه .ق نادر به عنوان نايب السلطنه با قدرت تمام زمام امور را در دست داشت.

او به روسيه اخطار كرد كه اگر دو منطقه باد كوبه و دربند از سواحل درياى خزر را مسترد نكند، وى با تركها متحد خواهد شد و به روسيه حمله خواهد كرد. روسها كه از قدرت نادر وحشت داشتند پاسخ دادند روسيه براى اجراى عهدنامه رشت و تخليه گيلان و ساير ايالات ايران آمادگى دارد مشروط به اينكه ايران دشمنان روسيه را به منزله دشمنان خود پندارد. سرانجام در سال 1148، پس از سيزده سال، گيلان و ساير نواحى شمال ايران از نيروى بيگانه خالى شد. نادر به سال 1148 در دشت مغان تاجگذارى كرد و طومار سلطنت صفويه را درهم پيچيد. وى با قدرت به برقرارى آرامش و جلوگيرى از آشوب پرداخت. در سال 1157 ه .ق مردم گيلان به علت تشديد فشار مالياتى بر عليه نادر قيام كردند و آستارا را تصرف نمودند. در ابتدا نادر اين جنبش را سركوب نمود ولى مجددا شورش آنها آغاز شد و تا دو سال ادامه داشت. پس از دو سال نادر سپاهى را به سركوبى آنها فرستاد. يك سال پس از سركوبى شورشيان، قيام تازه‏اى در گيلان شكل گرفت. اين قيام نيز به علت افزايش فشارهاى مالياتى بود.

اين قيام ابتدا از كسگر آغاز شد و كم‏كم سراسر گيلان را فرا گرفت. اين شورش‏ها تا زمانى كه نادر زنده بود همچنان ادامه داشت. نادر شاه در سال 1160 به قتل رسيد و عادل شاه به جاى او به سلطنت رسيد. با مرگ نادر هرج و مرج و آشفتگى سراسر ايران را فرا گرفت و جانشينان نادر نيز نتوانستند در كشور نظم ايجاد نمايند. در دوره حكومت عادل شاه، حاكم آذربايجان به نام امير اصلان خان سپاهى از نيروهاى افغانى را به گيلان اعزام نمود. اين سپاه اموال بازرگانان انگليسى را غارت نمودند و نيروهاى دولتى به كمك مردم گيلان آنها را دفع نمودند. در سال 1162 عادل شاه از دنيا رفت و دو تن از مردم گيلان به نام حاجى جمال فومنى و حاجى شفيع يك دولت خودمختارى در گيلان بوجود آوردند و از پرداخت ماليات به حكومت مركزى خوددارى نمودند. در اين زمان محمد حسن خان قاجار، گيلان و مازندران را زير سلطه خويش در آورد. در سال 1163 ه .ق محمد حسن خان قاجار شهر رشت را محاصره كرد و پس از مدتى آنجا را تصرف كرد و به حاجى جمال واگذار كرد و او نيز حكومت مطلقه خان قاجار را به رسميت شناخت. محمد حسن خان پس از قزوين را نيز متصرف شد و به مازندران برگشت.

دوره زنديه

پس از مرگ نادر كشور دچار هرج و مرج زيادى شد و خوانين و سران ايلات مختلف و حكام ولايات هر كدام دم از استقلال مى‏زدند. در سال 1165 ه .ق كريم خان زند با سپاهى روانه قزوين شد. پس از تصرف آنجا، گيلان را بدون خونريزى تصرف نمود. سپاه زند در گرگان شكست خورد و به تهران بازگشت و گيلان مجددا به دست خان قاجار افتاد.

در سال 1168 آزاد خان افغان گيلان را تصرف نمود. مجددا محمد حسن خان قاجار با حمله به افغان‏ها، گيلان را آزاد نمود. در سال 1172 ه .ق محمد حسن خان قاجار كشته شد و هدايت الله خان فرزند جمال فومنى به كريم خان زند پيوست. كريم خان نيز حاكمى را بر گيلان منصوب نمود. چندى بعد هدايت الله خان به رشت رفت و حاكم انتصابى كريم خان را بيرون نمود. كريم خان زند سپاهى را به رشت اعزام نمود و هدايت الله خان را دستگير و جريمه نقدى نمود و على خان زند را مأمور نظارت بر گيلان نمود. پس از مدتى او از حكومت گيلان عزل و هدايت الله خان به جاى او منصوب گرديد. هدايت الله خان در گيلان قدرت فوق العاده‏اى يافت و اهميت و اعتبار فراوانى كسب نمود. او تا زمان آقا محمد خان قاجار حكومت گيلان را بدست داشت.

دوره قاجاريه

تا زمان آقا محمدخان قاجار مؤسس سلسله قاجاريه هدايت الله خان زمام امور گيلان را در دست داشت و تسلط او بر گيلان تا سال 1195 ه .ق دوام يافت. آقا محمد خان قاجار كه در سال 1193 بر تخت پادشاهى ايران جلوس كرد، براى خاتمه دادن به تسلط وى و اخذ ماليات، برادر خود مرتضى قلى خان را به گيلان و مازندران فرستاد. مرتضى قلى خان قاجار با سپاهى از تركمن‏ها و ايل قاجار به رودسر رسيدند. هدايت الله خان نيز با سپاه مجهزى به مقابله برخاست. جنگ بين دو سپاه مدت 45 روز ادامه داشت و از هر دو طرف عده‏اى كشته و مجروح شدند. هدايت‏الله خان با توجه به قدرت حريف در صدد بر آمد به جنگ و خونريزى خاتمه دهد. بدين جهت ميرزا صادق منجم باشى لنگرودى و محمد صالح لاهيجى را كه مورد توجه و احترام جامعه بودند به دربار آقا محمد خان فرستاد و با ارسال هداياى گرانبها اظهار متابعت كرد.

فرستادگان از جانب هدايت الله خان متعهد شدند كه هر سال خراج نقدى و جنسى بپردازند. آقامحمد خان فرستادگان هدايت الله خان را با احترام تمام پذيرفت و مرتضى قلى خان را فرا خوانده، مراتب رضامندى خود را به هدايت الله خان اعلام كرد. اما فرمانرواى گيلان به تعهدات خود عمل ننمود، از پرداخت ماليات خوددارى كردند. آقا محمد خان بار ديگر لشكرى به فرماندهى مرتضى قلى خان و جعفر قلى خان به گيلان فرستاد و بنابر روايت مؤلف روضه الصفاى ناصرى شخص آقا محمد خان به اتفاق برادران و نيز امراى قاجار عزم گيلان نمود. وى برادران جنگجوى خود (جعفر و مصطفى قلى خان) را مأمور كرد از بيراهه به پشت سپاه گيلان حمله كنند و به گروه ديگرى مأموريت داد تا از مقابل با سپاه گيلان روبرو شوند به اين ترتيب هدايت الله خان در اطراف لاهيجان از دو سو مورد حمله قرار گرفت و شكست خورد.

آقا محمدخان در مقر حكمران گيلان فرود آمد و هدايت الله خان از راه دريا به شيروان گريخت. اما چهار ماه بعد با قوايى از لزگيها به گيلان بازگشت و به كمك طرفداران خود در گيلان، شهر رشت را به تصرف خود در آورد. وساطت چند تن از بزرگان گيلان موجبات صلح و سازش را فراهم ساخت و حتى چند بار هدايايى از سوى هدايت الله خان جهت آقا محمد خان ارسال شد. اما خود او با توسل به عذرهاى مختلف از حضور در دربار خواجه قاجار خوددارى مى‏كرد. آقا محمد خان كه امتناع خان گيلان را از حضور در دربار توهينى به خود تلقى مى‏كرد، طى پيامى صريحا از وى خواست كه به ديدار او بشتابد. هدايت الله خان به اين پيام توجهى نكرد و به مخالفت و عدم متابعت از آقا محمد خان ادامه داد.

سرانجام مصطفى قلى خان قاجار به رشت حمله برد و اين شهر را تصرف كرد. هدايت الله خان كه وضع را نابسامان ديد به قلعه در ساحل بندرانزلى متوارى شد. ولى وقتى ديد كه سپاه قاجار از راه دريا او را در محاصره گرفته‏اند، تصميم فرار با كشتى را به عنوان آخرين راه نجات انتخاب كرد كه به ضرب گلوله يكى از سربازان تالشى از پاى در آمد. پس از مدتى روابط آقا محمد خان با برادرانش رضا و مرتضى قلى خان به تيرگى گراييد. از طرف ديگر مردم تالش، بادكوبه و شيروان به سبب دوستى با هدايت الله خان و طرفدارى از وى به حمايت از مرتضى قلى خان پرداختند.

مرتضى قلى خان در تالش و شيروان به جمع آورى سپاه مشغول شد و در سال 1202 ه .ق با كمك مصطفى خان تالش و شيخ على خان (والى بادكوبه) گيلان را مورد حمله قرار داد. وى ابتدا بر گيلان تسلط يافت ولى پس ازچند ماه ناچار شد به شيروان بازگردد. وى در سال 1203 ه .ق مجددا با كمك مصطفى خان تالش و هفت هزار سپاهى گيلان را مورد حمله قرار داد. در اين موقع سليمان خان قوانلو (قوينلو) به سبب مخالفت مردم گيلان از رشت به قزوين رفته بود. مرتضى قلى خان ابتدا به گسكر آمد و بدون خونريزى بر گيلان مسلط شد. اين بار آقا محمد خان قاجار برادر خود جعفر قلى خان را به جنگ برادر ديگرش مرتضى قلى خان فرستاد.

هنگامى كه سپاه شاه قاجار به رستم آباد رسيد مرتضى قلى خان به بندر انزلى رفت. جعفر قلى‏خان كه به قصد نبرد وارد گيلان شده بود، خود براى ملاقات با مرتضى قلى خان عازم بندرانزلى شد. دو برادر پس از ملاقات در ساحل درياى خزر به اين نتيجه رسيدند كه از جنگ منصرف شده و سپس مرتضى قلى خان به شيروان رفت. جعفر قلى‏خان وارد رشت شد و زمام امور را بدست گرفت. آقا محمد خان طى فرمانى سليمان خان را دوباره به حكمرانى گيلان منصوب كرد و جعفر قلى‏خان را به تهران فراخواند. بعد از مدتى شاه قاجار به برادر خود جعفر قلى‏خان مظنون شد و حكم قتل او را صادر كرد.

فتحعلى شاه و جنگ با روس‏ها

در سال 1211 ه .ق با مرگ آقا محمد خان، فتحعلى شاه به سلطنت رسيد. در سال 1218 روسها بخشى از سرزمين ايران يعنى گرجستان را تصرف كردند و در سال 1219 مجددا به ايروان حمله كردند، اما با مقاومت مردم ايران مجبور به عقب نشينى شدند. روسها در مقابل اين شكست با قواى فراوان با 12 كشتى مجهز به گيلان حمله كرده و بندر انزلى را تصرف كردند و خود را به پير بازار رساندند و قصد داشتند به سوى رشت حركت كنند كه با مقاومت مردم گيلان مجبور به عقب نشينى شدند. در سال 1221 ه .ق دگر بار روسها به انزلى حمله كردند و با مقاومت مردم گيلان مجبور به ترك انزلى شدند.

پيمان گلستان

در طول جنگهاى ده ساله (1218ـ1228) ايران و روس در دوره اول ايران پيروزيهايى كسب كرد، اما در دوره دوم شكست‏هاى سختى را پذيرفت. در سال 1228 ه .ق با پيمان گلستان در قراباغ بخش‏هاى مهمى از ايران شامل: باكو، شيروان، شكى، دربند و قسمتى از تالش به روسيه واگذار شد و ايران به طور غير مستقيم قبول كرد در درياى خزر نيروى دريايى نداشته باشد. وقتى مفاد اين قرار داد در تهران مورد بحث قرار گرفت حاج ميرزا آقاسى كه بعدها به وزارت محمد شاه رسيد فرياد زد: ما از آب شور دريا چه مى‏خواهيم؟!

پيمان تركمنچاى

با شروع مرحله ديگرى از جنگ و شكست قواى ايران روس‏ها در سال 1243 ه .ق قرارداد ديگرى به نام تركمنچاى به ايران تحميل كردند. به موجب اين قرارداد پادشاه ايران كل منطقه نخجوان و ايروان را در آن سوى ارس و تمامى اراضى و جزاير و قلل برف گير كوه قفقاز و درياى خزر را براى هميشه به روسيه بخشيد. طبق ماده هشتم اين عهدنامه ايران از داشتن نيروى دريايى در درياى خزر محروم گرديد و اين حق فقط به روسيه تعلق گرفت. پس از فتحعلى شاه در سال 1250 ه .ق محمد شاه قاجار به پادشاهى رسيد. در آغاز سلطنت او، قائم مقام به منظور پيشگيرى از شورش در گيلان، از نفوذ شخصى خود استفاده كرد و با ارسال نامه‏هاى محبت آميز به فرمان گزاران، آنان را به اطاعت وادار نمود. تسلطى كه روس‏ها بر طبق فصل هشتم قرار داد تركمنچاى بر درياى خزر بدست آورده بودند زمينه نفوذ آنها را در گيلان و ساير ولايات ساحلى خزر فراهم ساخت.

در دوران حكومت ناصرالدين شاه در سال‏هاى 1267ـ1287 ه .ق شورش‏هايى در شهر رشت اتفاق افتاد كه در اين شورش‏ها عده‏اى كشته، مجروح و خانه و مغازه‏ها غارت شد. ناصرالدين شاه در بازگشت از سفر اروپا هنگام عبور از گيلان، از نزديك با اوضاع اين مناطق آشنا شد و در سال 1292 مجموعه قوانين جديدى به نام «تنظيمات حسنه» وضع كرد و يك هيئت شش نفره از سوى دولت به شهر رشت اعزام شد تا شورايى به عنوان مجلس تنظيمات گيلان تشكيل دهند و اين شش تن خود عضويت شوراى مزبور را به عهده داشتند. عده‏اى از متنقذين به مخالفت باشورا پرداختند و مردم را نيز همراه خود ساختند. پس از مدت كوتاهى شوراى تنظيمات به علت تحريكات مخالفين كار خود را رها و به تهران بازگشت. در هنگامه مشروطيت و با به قدرت رسيدن محمد على شاه و به توپ بستن مجلس، آزاديخواهان رشت در ماه محرم 1327 ه .ق دست به انقلاب زدند و ضمن قتل حاكم رشت (سردار افخم) گيلان را تصرف نمودند. محمد ولى خان خلعتبرى سپهدار به رهبرى قيام برگزيده شد و مجاهدان گيلان، به سوى تهران حركت و همراه با مجاهدان بختيارى و ساير آزاديخواهان پس از سه روز پيكار با سربازان محمد على شاه تهران را فتح كردند.

از جمله مسائل مهمى كه در زمان حكومت قاجارها در گيلان وقوع پيوست، انقلاب جنگل به رهبرى ميرزا كوچك خان بود. اين نهضت در فاصله سال‏هاى (1292ـ1299) ه .ش به وقوع پيوست كه چندين ماه پس از كودتاى 1299 رضاخان و توافق شوروى و انگليس، روس‏ها از حمايت نهضت انقلابى جنگل چشم پوشيدند و با خيانت آنان و حمله قواى دولتى نهضت جنگل سركوب شد و ميرزا كوچك خان در حال فرار به خلخال دچار طوفان شده از پاى درآمد، رضاخان سردار سپه به قدرت رسيد و سلسله قاجاريه منقرض گرديد.

وقايع و حوادث طبيعى

در سالهاى 1121، 1123، 1225 و 1260 ه .ق شهر رشت چهار بار شاهد زلزله سهمگين، ويرانى خانه‏ها و كشته شدن هزاران نفر بود. در سالهاى 1170، 1191، 1193، 1304، 1317، 1320 ه .ق در اثر آتش سوزى عمومى خسارت سنگينى به شهر رشت وارد شد. در آتش سوزى سال 1320 حدود 1000 دكان به خاكستر تبديل شد. در سال 1246 ه .ق هنگام سلطنت فتحعلى شاه شيوع بيمارى طاعون افراد بسيار زيادى را از پاى در آورد به طورى كه جمعيت هشتاد هزار نفرى رشت به هشت هزار نفر كاهش پيدا كرد. مجددا در سال 1294 ه .ق طاعون شهر رشت را فرا گرفت. در 31 خرداد 1369 زمين لرزه‏اى شديد شهرستان رودبار را به كلى ويران ساخت.


منابع